بهرام گور منجی ایرانویچ !!!
آیا می دانید که بهرام گور همان سوشیانت است !!!
آیا بهرام گور را می شناسید ؟



این را شنیده اید که روزی سوشیانت خواهد آمد و جهان را از دیوان و اهریمنان پاک میگرداند . در دیانت متأخر زرتشتی این مفهوم نجات بخشی پر و بال گرفته بگونه ای که به جای یک منجی قائل به ظهور و آمدن چند منجی شدند. وحتی به این هم قانع نشده زمان آمدن هر یک را معیّن کردند.
سخن را به اطاله نمی کشانم واینها آنچه نیست که قلم مرا امروز به حرکت در آورد ، آنچه مرا برانگیخت و قلم را به دستانم سپرد تا امانت گفتار را به اهلش بسپارم همان سرگفتار و عنوان نوشتار است . موبد موبدان دکتر اردشیر خورشیدیان در نوشتار خویش «پاسخ به پرسشهای دینی زرتشتیان ص129» چنین مینگارد: « و امّا پس از یورش تازیان این باور در بین زرتشتیان ، به صورت امید به آمدن "شاه بهرام" تجلی کرد که البته منظور زرتشتیان "بهرام ایزد" یا فرشته بهرام است که در حالت انسانی شایسته ، ظهور خواهد کرد و عدل و داد و راستی و نیکی را در جهان استوار خواهد نمود. ولی دانشمندان دین ، باور دارند که
چون بهرام گور پادشاه ساسانیان بوده که در دوره او ایران به سربلندی و دارایی و آرامش و آسایش افسانه ای رسیده، در یاد و خاطره زرتشتیان ، شکوه دوران او پا بر جا مانده و آرزوی ایرانیان زرتشتی این است که دوران بزرگی و شکوه " شاه بهرام دوباره باز گردد و زرتشتیان عزت و توان از دست رفته خود را بازیابند...در "بهمن یشت باب 3 فقره 14 تا 17 آمده است که : بهرام از پشت شاهان کیانی در روز اورمزد و آبان ماه (25ماه خورشیدی) متولد می شود ، در هنگام زایش او از آسمان ستاره ریزد و چون به سن سی سالگی رسد ، رستاخیز کند"» این سخنان موبد خورشیدیان تأیید و امیدی به آمدن وبازگشت بهرام گور برای نجات اینان است. البته بی راهه نرفته بلکه بایستی به اینجا برسند . چه در اوستا در زند بهمن یسن (بصورت خلاصه) آمده است:" وقتیکه زرتشت بی مرگی را طلب کرد و اورمزد صلاح آن را ندید . اورمزد خردِ همه آگاهی ها را به پیکرِ آب به زرتشت داد و زرتشت از آن بخورد و هفت شبانه روز زرتشت درخرد اورمزدی بود و مکاشفاتی را بدید.اورمزد به سپیتمان گفت که در خواب خوش اورمزد آفریده چه دیدی؟ زرتشت گفت که " ای اورمزد ، مینوی افزونی ، دادارجهان مادی! توانگر بسیار خواسته دیدم که به تن (= درگیتی) بدنام و روان او لاغر و نزار و در دوزخ بودو مرا خوش نیامد و درویش بی چیز بیچاره دیدم که روان او در بهشت شاد بود و مرا خوش آمد و توانگر بی فرزند دیدم و مرا خوش نیامدو بینوای بسیار فرزند دیدم و مرا خوش آمدو درختی دیدم که هفت شاخه بر آن بود ، یکی زرین ، یکی سیمسین ، یکی رویین و یکی برنجین ، یکی ارزیزین ، یکی پولادین ، یکی آهن بر آمیخته. اورمزد گفت : ای زرتشت اسپیتمان . این است آنچه از پیش گویم ... آن هفت شاخه که دیدی هفت زمان است که رسد ، آنکه زرین است شاهی گشتاسپ شاه است ...و آن ارزیزین است ، پادشاهی شاه بهرام گور است که مینوی رامش را پدیدار کند و اهریمن با جادوان دوباره به تیرگی و تاری دوزخ تازند..."
هنوز قضاوت برای شما زود است بگذارید ابتدا از بهرام گور بگویم ، همان بهرام پنجم ، همان بهرام چوبین ، همان وهران گور.
چقدراورا میشناسید ؟ آیا میدانید آن لقب گور از کجا آمده ؟

حتماً می گویید که روزی در شکار به یک تیر ، گور خر و شیری را که بر پشت آن جسته بود به هم دوخت!!!
یا میگویید که شنیده ایم روزی بهرام به آهنگ شکار بیرون رفت ، پس بر گوری سخت گرفت و در جستجوی او چندان پیش رفت که سر انجام در آب و لجن گیر افتاد و فرو رفت و ناپدید شد . مادر بهرام با خواهش زیاد به آنجا رفت و در نزدیک آن لجن زار ماند و دستور داد که پولهایی به کسانی دهند که بهرام را از گل و لای بیرون آورند و نقل است که گل و لای بسیار بیرون کشیدند ، چنان که از آن تپه ها بر آمد ولی بر تن بهرام دست نیافتند !
و خیام نیز میگوید : بهرام که گور میگرفتی همه عمر ****دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت
و لکن آنچه من یافتم این است که اینها چه زیبا از تشابه اسمی استفاده کرده تا مغالطه کنند و اذهان را بجای دگر کشانند و بر جنایات او سرپوش نهند. اینهمه داستانها و افسانه ها ساختند تا محبت و علاقه ما را به رشادتها و دلاوری های نبوده او کشانند و از جنایات او ما را غافل کنند.
امّا
اصل داستان از این قرار است :
« زمانی که یزدگرد اول به تخت نشست با نرمدلی قابل توجهی مسیحیان و دیگر ادیان را مورد ملاطفت قرار داد ودر مقابل مسیحیان نیز او را بعنوان شخصی نیک و خجسته گرامی داشتند .ولی سنت زرتشتی به او لقب "بزهگر " و "گنهکار"داده است چرا که وی نسبت به کافران و غیر همکیشان مهربانی روا داشته بود. یکی از اعمال بزرگوارانه ومشهور وی این بود که اجازه داد مسیحیان مردگانشان را دفن کنند که این کار (از نظر دیانت زرتشتی ) به معنای آلوده کردن خاک نیک است.گویا در میان خود زرتشتیان ، مراسم تشییع جنازه ، دقیقاً به همان شیوه رایج دو شاهنشاهی پیشین بوده است، یعنی عموماً جنازه را در فضای باز مینهادند ، تا لاشخوران نوش جان کنند. امّا آن زمان که بهرام پنجم (بهرام گور) بر تخت سلطنت نشست فرمان مهر شاپورِ ملعونِ موبدان موبد را گوش داد و مردگانی را که در روزگار پدرش دفن شده بودند ، از خاک در آورد و آنها را در مقابل خورشید پراکند ؛ با این حال تئو دُرِس که در دوران سلطنت وی می زیست می نویسد : "هر چند ایرانیان از زرتشت آموخته بودند که مردگانشان را برای سگان و پرندگان بگذارند ، ولی مسیحیان ایرانی اینک چنین کاری را روا نمی دارند ، بلکه مردگانشان را در خاک دفن می کنند و به قوانین شدید ممنوعیت تدفین ، وقعی نمی نهند و واهمه ای از سنگ دلی کیفر دهندگانشان ندارند "
بلی ؛ بهرام گور، بهرام گورکن است ؛ نه بهرام گورخرکش.
کریستین سن معتقد است : " همانندی دو واژه گور به معنای قبر و گور به معنای گورخر که لقب بهرام بود ، در پیدایش این افسانه دخالت داشته است "و همانگونه که فردوسی پاک نهاد بیان داشته بهرام به مرگ طبیعی درگذشته است و این داستانها همه برای افسانه سازی و زمینه سازی منجی کردن وی است . وای بر احوال وقتی که او بخواهد منجی بشریت یا لااقل زرتشتیان باشد ، تمامی قبرها را میشکافد! و دفن مرده را حرام میکند ! و وای بر غیر زرتشتیان ! و وای بر عدالت ،و وای برعالمان و دانشمندان و خوشا به سعادت مطربان و آوازه خوانان ! چه گویند: بهرام مردی جنگاور بود که بی اندازه به موسیقی علاقه داشت. بطوریکه بعد از نشستن به تخت پادشاهی اولین کاری که کرد رسیدگی به وضع موسیقیدانان و تامین رفاه آنها بود. او موسیقی دانها را از لحاظ مقام و رتبه بالاتر برد و گروهی از آنها را به طبقه اول برنشاند. جانشینان بهرام تا انوشیروان نیز این رسم را برپا داشتند.
علاقه بهرام گور به موسیقی به حدی بود که هنرمندان بزرگ را با مطربان برابر می نشاند و به دلخواه خود تعیین رتبه می کرد. تا جایی که اسباب ناخشنودی عده ای را فراهم می ساخت! او هرکس را که مایه خوشنودی خود می دید برتر می نشاند.
ابو منصور ثعالبی صاحب کتاب "غررالاخبار ملوک الفرس" آورده است که :
"بهرام گور چهارصد نوازنده را از هند به ایران خواند، و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم شمرد. این هنرمندان به نام لولی یا سوری نامیده می شدند. آنان شوخ و ظریف بودند و در هر کوی و برزن، شهر و روستا برای مردم ساز می نواختند و می خواندند." حمزه اصفهانی اضافه می کند : "اینان در ایران ماندند و زاد و ولد کردند که طایفه زط همین ها هستند."

منابع : کتاب زرتشتیان و آداب دینی آنها ص152
کتاب فرجام پادشاهان ص47
کتاب سوشیانت منجی ایرانویچ ص 108 و...
کتاب پاسخ به پرسشهای دینی زرتشتیان ص129
کتاب تاریخ ایران باستان ص414
سایت گفتگوی هارمونتیک
http://www.harmonytalk.com/archives/000810.html